مادربزرگ خوب بود و مهربان. شکیبا و پرهیزگار. دو هفته پیش به من گفت که دهانش از درون از این دانه های سفید دردناک زده. گفتم آها مادرجان به این ها می گن آفت. نگران بود از این بابت. می گفت «مغضوب» را در نمازش نمی تواند درست ادا کند. گفتم مادر من! عزیز دل من! خدا که کاری با تلفظ شما نداره! شما عذرت موجهه! شما این قدر خوبی، این قدر کار خوب و ثواب کردی که ... می گفت از خدا «می ترسد». مبادا خدا این را بگذارد به حساب بی توجهی و سهل انگاری امری مثل نماز. یادم میاید شدیداً سعی در قانع کردنش داشتم. سعی در راضی کردنش که «هدف» نماز چیز دیگریست. چشمان پاک و نگران مادر هم که به چشمانم نگاه می کردند، باعث نشدند که دهنم را ببندم و برای این «نگرانی» اجر و قربی قائل شوم.
مادربزرگ خانه ما که می آمد تختم را برمی داشتیم می گذاشتیم توی هال برایش. تلفن برایش سیم کشی می کردیم که کنار دستش باشد. وقتی می آمد، وقتی می نشست، وقتی بود، علیرغم درد همیشگی بدن، لبش خنده بود و کلامش مملو از «یا علی جان» و «یا خدا جان». چشمش به آسمان و گوشش به اذان. سینه اش پر از مهر و محبت بچه ها و نوه ها و نتیجه ها. مرا چه دوست داشت. صدایم می کرد «شازده پسر»، «یکدانه پسر».
مادربزرگ سینه اش پر بود از داستانهای شیرین قدیمی. از شعر های شاعرین دهه های مختلف. آن زمان که آقاجان هم زنده بود، کرسی گرمی داشتند در روزهای سرد زمستان. لب خندانی. چای داغی. آش «بی بی» خوشمزه ای.
مادر بزرگ بعد از مرگ آقاجان، برای حدوداً ده سال، خانه نداشت. خانه دایی ها. خانه خاله. خانه ما. فقط با یک ساک. پر از انواع داروهای مختلف. با کتب ادعیه و قرآن و مفاتیح و ...
مادربزرگ خیلی خوب بود. جمعه که من تهران بودم، شنیدم قلبش درد گرفته. جمعه شب که توی قطار بودم فهمیدم فوت کرده. شنبه هم به اتفاق دایی ها رفتیم بیمارستان و بعدش بهشت رضا و غسل و حرم امام رضا و بعد هم نیشابور. یکشنبه هم تشییع و دفن و دیروز هم ختم.
مادرجان ...
دیگر به چه کسی بگویم «خدا شما رو دوس داره برام دعا کنید که خیلی محتاج دعام» ...
ای کاش همکارم توی اتاق نبود و یک دل سیر گریه می کردم ...
مادرجان ...
جایت خالی ست ...
دلم برای نگاه مهربان و پاک و رنجکشیده ات تنگ شده ...
برای دلت که همیشه نگران تمام بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و فامیل و آشنا بود ...
برای عصای واکرت که نماد حضور تو در هر مکانی بود ...
روحت شاد مادر ...
راحت شدی از این دنیا .............
دلم شراب چندین و چند ساله می خواهد
همان که هیچ وقت امتحانش نکرده ام
آزمون هایم محدود به ودکای هلندی و آبجو و عرق خانگی بوده
آن هم از سر این که هم کنجکاوی کرده باشم، هم احساس مردانگی و بزرگی
که دوامی هم نداشت
یکی دو سال
خیلی هم پراکنده و به قول دوستان "تفریحی"
سیگار هم همین طور بود
پراکنده
یکی دو سال
البته آن اواخر نه فقط "تفریحی"
که خر شدم باز و به هر دو "تفریح" گفتم ما را به خیر و شما را به سلامت
حداقل چهار و اندی سال است
اما بدجوری هوس شراب دارم امشب
یا کلا ً این روزها
به قول رفیق قدیمی شیرازی مان شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
سیگار می خواهم
پنکه می خواهم و باد کولر
رکابی و شورت پوشیدنم آرزوست به قول آن یکی دوست رومی
دلم می خواهد دکمه ی لاگ آف مغزم را پیدا کنم و کلیک کنم
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
خصوصا ً که این روزها دیگر مسلمان هم نیستم
هر چند شاید پیش از این هم نبودم
منهای نود و نه درصد کله معلق های روزانه
و نود و نه درصد گرسنه و تشنه ماندن ها و با شنیدن ربنای شجریان احساس معنویت کردن ها
و تنها یک درصد در آغوش نورانی و آرام خداوند آرام گرفتن
و رها شدن بدرون آن تونل نورانی موجود در پشت همین هوای نامرئی اتاق
پشت همین دیوارها
پشت چهره همین مردم صد چهره
خصوصا ً که قضیه جدی است
که شاید این ماه رمضان را مثل همیشه "تنها" ساعت کوک نکنم
دچار چندش مفرط شده ام
از تمامی قالب ها
از تمامی برنامه های آزادی بخش و رستگار کننده
از تمامی نسخه های پیچیده شده ی راه سعادت
از تمامی هزاران پیامبری که آمدند و نسخه پیچیدند که این است راه و آن است چاه
از تمامی "مثبت اندیشان" و "ان ال پی" و "یوگا" و چه و چه
آینه ای که از آسمان به قصد دست انسان ارسال شد
شکست
رنگ شد
"خدا" نشان نداد
می خواهم "تنها" شوم
مثل آن رفیق دیگر که گفت نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم
می خواهم در قبرم نکیر و منکر نباشد
لا اقل هر خری هست اسمش عربی نباشد
می خواهم بکنم از خودم این قالبی را که تا دسته در حلقومم فرو کرده اند
می خواهم فقط مال وجودی باشم که "خدای" این دنیاست
مارک و اتیکت و تیپ و گردان نمی خواهم
می خواهم در رگهای دنیا و زندگی جاری شوم
خوب باشم
بی رنگ
بی اسم
بی میانجی
بی آیین ِ تعریف شده
سوا و جدا
از این مردم کج فهم ِ کج پندار ِ کج عقیده
سوا و جدا
از تعصب و نام
می خواهم از آن خودم باشم
مادامی که نفس می کشم
دنیای دیگر هم پیشکش هواداران کویش و منتظران رویش
دنیای دیگر هم ما را چشمه ای و سازی و قلمی و عشقی بس
حوریان متنوع و چشمه های عسل هم پیشکش آقایانی که می خواهند این مملکت را به اوج عزت برسانند
با تایم طولانی و بدون نیاز به کاندوم تاخیری
نوش جان
خدایا
فقط دستم را بگیر
که این گرداب مکنده
دوست دارد رنگم بزند به رنگ همه
مگذار
کمکم کن
که جز تو
و روی تو
و بوی تو
هیچ نمی خواهم ...
والسلام ...
می شینم و فکر می کنم این روزا
زیاد
به خودم
به کارایی که می خوام بکنم
برنامه هام
شجریان هم گوش می دم
پینک فلوید رو هم همچنان می پرستم
موهام رو هم جدیدا می دم بالا
هر چند که خیلی کم پشت شده
سر کار هم گاهی می شم مصداق بارز سگ
نه از نوع وحشی
از نوع وسط آهنگ داگ پینک فلوید
اوضا آرومه (آرومه واقعا؟)
نهارهامون هم آپشن بندی شده
یعنی به عنوان دسر یا باید دوغ برداشت یا دلستر یا ماست
پیرو فرمایش آقا و اصلاح الگوی مصرف
تنبون و پیرهن جدید هم امسال گویا نمی دن بهمون
بانک ها هم یکی پس از دیگری داره تحریم می شه
این فنلاندیه هم داره کم کم اون روی پدرسگشو رو می کنه و جنسش پس می زنه تو پروسه تولید
مدیر عامل هم عوض شد
مدیر خودم هم عوض شد
اون قبلیه هم مهریان شده که عزیزم نمیای مشهد؟
کلاس آیلتس هم دلم می خواد برم
این مرتیکه جومونگ هم ازمون ۲۲۰ میلیون طلب داره و موبایلمو ترکونده
شرایط هم می طلبه که من صد جور رو و ماسک داشته باشم دم دستم
مامان هم تمام دغدقه ش اینه که من میوه ببرم سر کار و بخورم
بابا هم از نداشتن عقل در سر من سخن می گه و از اینکه بالاخره زیر این همه قسط به فاک خواهم رفت
منم می شینم و فکر می کنم این روزا
زیاد
به خودم
به کارایی که می خوام بکنم
برنامه هام
شجریان هم گوش می دم
پینک فلوید رو هم همچنان می پرستم
موهام رو هم جدیدا می دم بالا
هر چند که خیلی کم پشت شده
سر کار هم گاهی می شم مصداق بارز سگ
نه از نوع وحشی
از نوع وسط آهنگ داگ پینک فلوید
اوضا آرومه...
و خب
من روزهایم را می گذرانم
آقای "ر" احساس رفاقت و حسادت و یاس و معرفتش با هم می آمیزد
برایم چایی می آورد و ازم "تست ریپورت" اینوویس شماره فلان را می خواهد که بدهد به دریافت کالا
آقای "ی" توی چایی اش تریاک حل می کند و ناگهان سر زنده و روپا می شود
مثل اسفند مرده ای که روی آتش انداخته باشی و دو سه تایی جفتکی بیندازد و دود شود تا دفعات احتمالی بعدی
آقای "ی.ز" هوایم را بیش از پیش دارد و ترغیبم می کند به زیر آب آقای "ج" را زدن
آقای "ر" محبتش را در جام زهر می ریزد و جرعه جرعه به حلقومم می ریزد
یا اسپری می کند توی هوای اتاق
آقای "ک" که اهل حوالی شمال اروپاست به خونم تشنه است که چرا از بحران اقتصادی شان سوء استفاده می کنم و با تخفیف های کمر شکن گرفتن خواهر و مادرشان را با هم وصلت می دهم
آقای "ه" هم شاکی است که چرا اینکوایری ها را صرفا خدمت ایشان نمی فرستم و فقط در روزگار بحران مواد یاد ایشان می کنم
بلبشویی ست
و "من" م گم شده
دیگر از دوش گرفتن های زیر صدای اذان دم غروب، روی پله های حیاطمان، خیلی خبری نیست
دیگر خدا ست که گاهی می زند روی شانه ام که: اوی کره خر سلام" و من هم یک نصفه نیمه نجویده سلامی و یک کج و کوله لبخندی و ... همین
یک جایی در کتابهای دبیرستان یا پیش دانشگاهی بود که نوشته بود
مرد آنست که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و داد و ستد کند اما یک لحظه از یاد خدای غافل نشود
راستش
نامرد نیستم
بی معرفتم شاید
مثل این می ماند که لوستر پر نوری باشی و اسم الکتریسیته را هم یادت رفته باشد
...
Have lost my compass ...
در انبوه این همه نگاههای تحسین آمیز ها
در انبوه این همه تشویقات ضمنی و چشمی
...
فراموشی جزئی از وجود آدمه
شاید یه جزء خوب
اما نه همیشه
آدرس وبلاگ جیران رو فراموش کرده بودم
سرچ زدم، نتیجه ای نداشت
بعد یادم اومد
همین جوری دلم خواست برم تو آرشیوش
تو اون نوشته های اولش
اون وقتا که تازه نوشته هاشو می خوندم و تازه نوشته هامو می خوند
بعد اسم آتیکا رو دیدم
دیدم آتیکا دیگه نیست
بعد رفتم بلاگش
بعد باز برگشتم بلاگ جیران
کامنتایی که براش گذاشته بودم دوباره خوندم
یادم اومد این دو تا دخترعمو، صبح و شبشون با هم بود
یادم اومد آتیکا رو هم می خوندم
یادم اومد بلاگم یه بلاگ دیگه ای بود
یادم اومد یه نفری بلاگمو می خوند
یادم اومد بلاگمو آیدیمو پاک کردم تا مرده باشم براش
یادم اومد جهادو
یادم اومد بچه های جهادو
یادم اومد تدریسو
یادم اومد آرزوی کار کردن تو جای فعلی رو
یادم اومد تابستون 84 رو
موسسه خیام رو تو مشهد
یادم اومد ممد و جواد و که با هم می شستیم نیمرو با سس هزار جزیره می خوردیم
یادم اومد سوسنو
یادم اومد روزایی رو که تازه عاشقش شده بودم و به روی خودم نمی آوردم
یادم اومد قول و قرارامونو
یادم اومد نشستنشو روی تاب
یادم اومد بهش خرما دادنو
یادم اومد خواستگاری رفتنمو
یادم اومد حرم امام رضا رو
یادم اومد خدا رو ...
یادم اومد خدا رو ...
سر کار
وسط یه خروار نامه و فاکتور و دست نویس و جدول
همین که دیدم امروز جمعه ست و هیشکی جز من تو اتاق نیست و نمیاد
دست از سر دلم برداشتم و سیر گریه کردم
مثه قدیما که می رفتم تو بغلش ...
...
از درون این روزها، چیزی هست که دارد از عمق لحظه هایم می گریزد، بخار می شود و می رود و تمام می شود ...
چیزی که گویا سالیان سال، اندوخته اش کرده بودم و اکنون از آن اندوخته است که می پوشم و می روم و می آیم و نفس می کشم ...
اختاپوسی افتاده روی ساعات و دقایق زندگی من، که دیدن پاکی و راستی نوشته های گذشته ام را برایم نوستالژیک می کند ...
و از دیشب که از حضور و بوی لجن وار اختاپوس اطمینان حاصل کردم، دارم دست و پایم را از بین بازوهای قدرتمند و چشم دارش بیرون می کشم ...
و او ناله می کند ...
ناله ی انگلی که از جدا شدن میزبانش نه تنها ناراحت، بلکه خشمگین و هار شده ...
عجیب که این لش سنگین را حس نمی کردم و خوابم برده بود زیر این وزن و این بوی تعفن ...
هم اکنون که دارم بازوهای کنه اش را از خودم جدا می کنم و او دهان لزج و خیسش را به پاهایم می مالد که نرو، چشمم به چشمه ی زلالی است که از آب چشم شفاف تر است و بوی آغوش خدا می دهد ...
برایم آغوش باز کن
نه از باب سزاوار بودنم، چون نیستم
بلکه از باب کثیف بودن
و از باب چشمه دیگری جز تو نشناختن ...
خب دوست ندارم وقتی که سفره دلم را باز می کنم متهمم کنند که تو فلان و تو بهمان. آن هم جلوی افرادی که افراد زندگیم هستند. نه بقیه ی بقیه. دلم می خواهد فهمیده شوم، اما گویا نمی شود و نمی شوم. این است که زیپ دهانم را کیپ می کشم و از بینی نفس می کشم. آن وقت می گویند چرا منقبضی. خب چونقبض باشم وقتی این سینه ی بد مصب غوغا و غوغاست. اصلا دیگر دهانم را می بندم. نه شکایتی، نه گله ای، نه حرفی، نه حدیثی ... که هر وقت دهان باز کردم متهم شدم به فلان و بهمان. که تیربارانم کردند با واژه های صبر و امید و زهر مار. که من خودم صبور هستم و امید هم دارم، اما این دل بی صاحب ما دلش دو کلام هم حرف می خواست. حرفی که عزیزانم را نگران نکند. که فکر نکنند من دارم از دست می روم. آخر این چه سیستمی ست که مادر و پدر و همسر فقط با شادی من شاد و با غم من غمگینند. یک بار هم در غمگینی ِ من شما شیرین باشید. چه بار بدباری ست این مرکزیت مسخره. که باید صورت را به ضرب سیلی سرخ نگاه داشت تا همه آرام باشند که همه چیز آرام است. یعنی انصاف است تا من حرف می زنم همه شمشیر برمیدارید؟ که نه عزیزم همه چیز خوب است؟ قبول اصلا. همه چیز خوب. یعنی ببندم در مجموع؟ باشد. می بندم دهن گاله را. که هر چه آمد فقط بیاید و بیرون نرود و در سینه بماند که بماند که بماند...
دیروز از خیابان یک بغل love خریدم
همان جا که آهنگ مدونا توی ضبط یکی از ماشین های رهگذر بود و دختربچه های مدرسه ای، کیف به دوش به دنبال جلب نظر جوجو موجو های اطراف بودند
زندگی گاهی آن قدر ها هم بد نیست
وسط راه، گاهی حس های خوبی از راه می رسند
مثل همین که شادی، بدون تحمل اندوه از سر گذشته بی معناست
تف به روح تلخی و نا امیدی و سایر امور
...
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود پسر
تف به روح گرفتاری های روزمره هم به همچنین
...